الشيخ اسماعيل الصالحي المازندراني
184
شرح كفاية الأصول
اوّلا : معانى غير متناهى ، وضع غير متناهى را نيز طلب مىكند ، يعنى واضع بايد الفاظ متناهى را براى معانى غير متناهى وضع كند ، درحالىكه واضع ، بشر است و بشر نيز چون موجودى محدود و متناهى مىباشد ، نمىتواند از عهدهء اوضاع غير متناهى برآيد . ثانيا : اگر گفته شود كه واضع ، خداوند است و چون خداوند موجود نامتناهى است مىتواند الفاظ را براى معانى غير متناهى ، وضع كند ، گفته مىشود : برفرض كه خداوند ، واضع باشد ، اين كار تنها نسبت به مقدار متناهى از معانى مفيد است ، زيرا استعمال الفاظ در معانى ، كار بشر است ، و بشر همچون متناهى است ، نياز به معانى متناهى دارد ، بنابراين لازم مىآيد كه وضع نسبت به زائد بر معانى متناهى ، لغو باشد ، درحالىكه خداوند حكيم ، كار لغو انجام نمىدهد . پس چون بشر ، موجودى متناهى است ، فقط مىتواند بخشى از الفاظ را در بخشى از معانى ، به كار برد ، و بههمينجهت لازم مىآيد كه ساير وضعها لغو باشد . ثالثا : معانى ، غير متناهى نيست تا نياز به جواب اوّل و دوّم باشد ، بلكه افراد و مصاديق معانى ، غير متناهى مىباشد ، ( مثل « انسان » كه يك كلّى است و داراى افراد غير متناهى مىباشد ) و « الفاظ » كه به ازاى افراد ، وضع نشده است ، بلكه به ازاى معانى كلّيه وضع شده و كلّيات معانى ، متناهى است و لذا وضع الفاظ براى اين معانى كلّيه ، ما را از وضع آنها به ازاى جزئيّات و افراد معانى كلّيه ، بىنياز مىكند . بنابراين اگر مقصود از « معانى » مصاديق آن باشد كه غير متناهى است ، گفته مىشود اين مصاديق ، معنا نيست تا الفاظ براى آن وضع شده باشد ، و اگر مقصود همان كليّات معانى باشد ، گفته مىشود اين كلّيات غير متناهى نيست ، و به تعبير ديگر : آنچه كه غير متناهى است ، معنى نيست بلكه مصداق آن است ، و آنچه كه معنى است غير متناهى نيست . رابعا : لزومى ندارد كه الفاظ به ازاى تمام معانى ، حقيقت باشد تا اشكال شود كه معانى ، غير محدود است ، بلكه واضع ( كه بشر و موجود محدود است و از عهدهء اوضاع نامحدود برنمىآيد ) مىتواند الفاظى را به ازاى برخى از معانى ، وضع كند و ساير معانى را مىتوان ( به خاطر وجود مناسبت ) از همان الفاظ ، بهطور مجازى استفاده كرد ، و چون مجاز ، باب واسعى است ، مشكلى پيش نمىآيد .